تبليغاتX
بارکلا

بارکلا

از من به من آینده

باز احساس میکنم تنهام

از امروز دیگه سیگار و مشروب گذاشتم کنار

دارو هامو میخورم

میخوام زندگی کنم

میخواااام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 23:57  توسط مازیار  | 

ریویو

از گذشته دارم واسه افی میگم و اینکه چطور تو بغلش آروم میگرفتم و این بهترین چیز دنیا بود

۴ روز پیش بهم گفت که از بزی خوشش اومده و دوسش داره و نمیدونه چیکار کنه

دنیا رو کوبیدن تو سرم اما نشون ندادم و راهنماییش کردم

حالا رفت و به بن بست خوردم برگشت پیشم و دارم برا از احساساتم میگم

از تو ماشین و خاطراتش

اما تو چن وخته گذشته اتفاقاتی هم افتاد

با سیم سیم خیلی ریختم رو هم و دلم میخواد هر چه زود تر بیاد پیشم و بغل کنم و آروم بگیرم

رویا دیدم. خیلی بچه خوبیه.خیلی.دوسش دارم.نمیدونم چطوریه اما خیلی واسم عزیزه و دلم میخواد همیشه خوشحال و خندون و خوب بمونه.کاش بتونم کمکش کنم یه زندگی خوب واسه خودش بسازه.چیزی که لیاقتشو داره

راضی خیلی باهوش نیس اما بچه بدیم نیس.عوالم خودش رو داره و دوستای زیادش.قدش کوتاس.دوس دارم از با تا سرشو ببوسم. نمیدونم از چالش خوشم میاد یا دندوناش اما دوسشون دارم

کلا حالم بد بود نزدیک ۲ ماه و حالا دیگه همه بدی ها پشت سرمه. دیگه نمیخوام به اون حالم برگردم

میخوام زندگیمو بکنم و تا حد امکان لذت ببرم

آیا مرجان کجاست و چیکار میکنه و از زندگیش راضیه؟ آیا به من و عشقمون فک میکنه؟

خدایا. اگه هنوز منو میبینی و فک میکنی که میتونی بهم کمک کنی.هنوز دوسم داری.هنوز بعد از این همه کارام بهم توجه داری.کمکم کن که دیگه نبرم.نمیخوام به بن بست برسم.جون هر اون که دوسش داری وختی خودتم میدونی من نوکرتم و نهایت باید بیام پیش خودت پس نذار به قول این بدون تو دلم از همه چی خسته بشه.نذار چشای باز من بدون تو بسته بشه.خدایا دوست دارم.نمیدونم تو دوسم داری یا نه.نمیشه تو رو دوس داشت و به حرفت گوش نکرد آیا؟ من از عاشقی کردن خسته ام. میخوام از عشقت درونم لذت ببرم. من خیلی خوف و خفن نیستم که چشم به چیزای خوف و خفن اون دنیات بدوزم. من همینجا خوب میمونم و کمکم کن که خوب بمونم و همینطور دوست داشته باشم و فقط خسته نشم

خدا هنوزم میبینم که قسمت تو از همه گنده تر میشه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 18:2  توسط مازیار 

بریک آپ

خدااااااااااااا

از کی بنالم؟

تو؟
روزگار؟
یا خودش؟

هر چی که هست نامردیه

من طاقت ندارم

دیگه چقد؟

چرا؟

مگه من چی میخواستم؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 7:14  توسط مازیار 

lحالم این چند وخته بد بود، از اونجا که مسموم شدم و هیشکی پیشم نبود شروع شد

دل به دریا زدم و رفتم سراغش

دلم خیلی تنگ بود

جوابمو خوب داد

زخم کهنه ای که این همه مدت روش بسته بود یکهو سر باز کرد، خونریزی به قدری شدید بود که دیگه نمی شد جلوشو گرفت و منو تو خودم غرق کرد، اون روز که گفت نمیان با ما و تو گروهمون و بعدش که رفتم و باش حرف زدمو عذاب وجدانم و حال روز به روز خراب ترمو ...

دیشب ازش خواستم منو ببخشه و مثل همیشه نشون داد که چقدر دلش دریاییه

گفت من درک میکنم چرا مردی، تاییدت مینک، حالا که دلیلشو میدونم خیالم راحت و ازن دلگیر نیستم، حتی یه کم

آرومم کرد و خندوندم

حالا امروز بهترم

دارم بهتر میشم

خدایا شکرت

من میخوام همه چیو بسپارم به خودت

درست بفرستم جلو

نمیگم پیش اون اما اگه مشکلی نیست بفرست

ببین همه چی رو بی رودر وایسی بهت گفتم و ساده

میخوام باز به زندگی عادی و آرومی که داشتمو قدرشو ندونستم برم گردونی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:58  توسط مازیار 

حسش میاد اما خودش نه

دلم میخواد بنویسم، مثل قدیما، هر چی که بشه مهم نیست، دوس دارم خالی شم فقط، از این همه چیز میزای بیخود تو کللم

پو.فر میگه شنیده پشتش حرف زدم و واسه همین ناراحت شده و ...   قرار بود امروزبیاد رو در رو کنیم که پیچوند! چمیدونم

مص.فا یه داف مرگی توریده ، نوش جونش ، اون مو های فر و کون قلمبش!

امتحان دارم، حس خوندن نیس، ریه، اه

شدم 70، امیدوارم 80ی رو جشن بگیرم و ...

دلم میخواد بخوابم روش! کاش میشد! مث اون وختا!

الکی روزامو میگذرونم

خدا منو بهراه راست هدایت کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 22:30  توسط مازیار  | 

تنک گاد

این آزمون جامع لعنتی رو هم بالاخره دادم تموم شد و پاس شدم، یعنی هنوز نتیجه نیومده اما از رو کلید میشم

دیروز طاقتم نگرفت و صبح پرسیدم که چیکار کرده و جواب نداد! بعدا باز پرسیدم و ظهر جواب داد، یه کم حرف زدیم و گفتیم، یه کم کدورتا برطرف شد و من راضیم از کاری که کردم، به نظرم الان هر دومون احساس بهتری داریم و خوشحال تریم، معدل 4ام شد و باز تبریک!

استرسم خیلی کم شد و خدا رو شکر به حالت نرمال برگشتم

خدا رو شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 22:23  توسط مازیار  | 

دعوا

چقدر مگه ما آدما سخته مثل آدم کنار هم زندگی کنیم! واقعا نمیشه یعنی؟!

میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوام تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها باشم


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:19  توسط مازیار 

استرس

امروز که نمره این آ.ا اومد و خدا رو شکر خوب شدم! البته نمیدونم چطور شد که یهو 3 نمره بهش اضافه شد از ظهر تا حالا!!! دست انگلیسا تو کاره!

دیروز رفتم نمره های ا.ا رو چک کنم دیدم پسوردشو عوض کرده! توقع نداشتم! تازه بهش میگم ایی ول, میگه چرا؟! میگم بی خاطر چیزی که هستی و کردی! میگه اها احتما منظورت پاتوئه!  مثلا که چی!؟ خب من که دشمنت نیستم قیافه میگیری! کلی هم خوشحال شدم! یا اون دفعه واسه مموری! میگه چرا پاک کردی! میگم من نکردم! میگه خب پس هشتو نیست! با این جواب احتما زیاد یعنی میخواسته ببینه من محتویات مموری رو دارم یا نه! هی هی هی روزگار یعنی من اینقد پست به نظر میام که اینا فک میکنن؟  :-اس

الانم که جیش دارم برم تا کار از دستم خارج نشده ...


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 17:36  توسط مازیار  | 

قاتل شوماخر

مردک 5 شنبه زد پیرزن بدبختو له و لورده کرد و فرستاد به کما! بعدشم میگه بد شانسم! آخه چن تا تصادف به شانس مربوطه؟

ممکنه تو زیر آب زده باشی پیشه امی لی؟

کاشف به عمل اومد که کار خود پدسسگشه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 13:26  توسط مازیار  | 

از کجا به کجا!

امروز میخواستم بنویسم که دیروز از بس دل و رودم به هم پیچید رفتم تو دبلیو سی ساختمون اونوری دانشکده و با تمام قدرت گو.زیدم  و به هیچ چیز هم فکر نکردم الا رهایی محض! و بعد احساس میکردم دوباره متولد شدم!

حالا دارم فکر میکنم حاضرم چند برابره اون ریسکو بپذیرم و روانم و روحم یه جوری تازه بشه! کاش میشد روحی هم گوزید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:30  توسط مازیار  |